<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=11781459&amp;blogName=%5Babout%3Ablank%5D&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=BLUE&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Fmansoori.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=en_US&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Fmansoori.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

لينكدونيŠ


Thursday, January 18, 2007

همه‏چيز، گاه اگر كمی تيره می‏نمايد…

باز روشن می‏شود، زود

تنها فراموش نكن اين حقيقتي است:

بارانی بايد تا كه آفتابی برآيد

و ليموهای ترش تا كه شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی در زحمت تا كه از ما،

انسان‏هايی تواناتر سازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

خواهی ديد.....

Monday, September 11, 2006

دلم باران مي خواهد.
دلم بد جور هواي پاييز و زير باران خيس شدن كرده است. بد جور ...

Friday, August 25, 2006

اين اشكالاتي كه در ستون سمت راست مي بينيد مربوط به سوييچ كردن اكانت بلاگرم به گوگل است.
در واقع براي استفاده از امكانات جديد بلاگر بايد به نسخه بتا سوييچ كنيد. حالا مشكل اينجاست كه وقتي به بتا سوييچ مي كنيد، تمپليت رو هم بايد آپگريد كنيد و وقتي ان را آپگريد مي كنيد، تازه متوجه مي شويد كه امكان ويرايش تمپليت تازه و اضافه كردم بلاگرولينگ و چيز هاي ديگر فعلا COMING SOON است. پس لطفا چند روزي اين كاراكترهاي اجق وجق سمت راست را تحمل كنيد.

مفهوم حجاب كامل براي من در سفري شكل گرفت كه چهار سال پيش به استانبول داشتم. در استانبول بود كه براي اولين بار حجاب را به عنوان يك الگوي پوشش فهميدم و ديدم. باورتون ميشه؟
از آن موقع بود كه براي من صرف داشتن يا نداشتن حجاب ديگر معنايي نداشت. مهم اين بود كه فرد محجبه اساسا به اون چيزي كه انتخاب كرده پايبند باشد و دقيقا به همين دليل هم است كه من با اجباري بودن حجاب در ايران مخالفم.
من نمي دانم وقتي يك «برنده جايزه نوبل صلح» در مهمترين اتفاق خبري عمرش، حجاب ندارد و اتفاقا به «عواقب» اين كارش هم آگاه است و اين نشان مي دهد كه حتما روي اين «انتخاب» فكر كرده و بعد عمل كرده، ديگر با چه كسي رو در بايستي دارد كه اصرار دارد در وبسايتش اين گونه خود را زير پوشش آن روسري نيم بند پنهان كند و زل بزند به ما؟
من كه باور نمي كنم كه به خاطر ترس از عواقبش در ايران باشد.



پانوشت: اين اولين نوشته من با writer بود. لامصب محشر است. اين محصول جديد مايكروسافت را كه در كنار محصول جديدي ديگرش (max) بگذاريد باورتان مي شود كه در مايكروسافت دارد اتفاق هاي خوبي مي افتد. شايد بعدتر چيزي در موردش نوشتم. هرچند گمانم آن قدر اين محصول سر و صدا كند كه بر و بچز وبلاگستان در چند روز آينده برايش كلي قربان و صدقه نثار كنند.

Sunday, July 23, 2006




صفحه اول روزنامه اينديپندنت. 21 جولاي

Thursday, July 20, 2006

جدا از اينكه مسبب بحران اخير لبنان، حزب الله بوده يا اسراييل، جدا از اينكه اسراييل ددمنش است يا در حال دفاع از خود،‌جدا از اينكه حزب الله به دنبال اين است كه اسراييل را از روي نقشه پاك كند يا لبنان (اين عروس هميشگي خاورميانه) را، تنها مي توانم اظهار تاسف كنم از رويه جهان غرب و عرب و عجم در باز گذاشتن دست يك كشور براي ويران كردن اين گونه ي يك كشور ديگر. به يقين اين «اجماع جهاني براي ريختن نفرت، خشونت و كينه مردماني بر سر مردمان ديگر» هيچ گاه هيچ گونه صلحي براي هيچ كس به ارمغان نخواهد آورد و باز هم اين چرخه نفرت و خشونت و كينه خواهد بود كه بر مدار خاورميانه و دنيا خواه گشت.

من مطمئنم با اين بمباران ها و اين حجم ويراني ها و اين شيوه كشتن ها و كشتن ها، اين سربازان حزب الله نخواهند بود كه از ريشه خواهند خشكيد. اين بذر همزيستي و امنيت و آرامش خواهد بود كه در لبنان و اسراييل از ريشه در خواهد آمد. گو اينكه هم اكنون نيز از ريشه در آمده و ديگر هم نخواهد رست...

Wednesday, July 05, 2006

يك پست خصوصي

يادت هست كه برايت نوشتم كه نمي خواهم از دستت بدهم، چون دوستم بودي و دوستت داشتم؟ آن موقع گمان نمي كردم آن پست را بخواني و بي خيال آن ماجرا شوي و بگذاري دوستيمان همان طور كه بود بماند. ولي خواندي و دوستيمان سر جايش ماند.

اين بار، باز هم اينجا مي نويسم ولي به اين اميد كه «حتما بخواني».
ديروز كه آن داستان «برج سيزده طبقه» را گفتي، در «چشمانت» چيز ديگري «شنيدم» رفيق! من البته باورم شد، ولي لازم نبود چنين داستاني سر هم كني. من ساده تر از اين را هم باور مي كردم.

وب سايت هاي مشهور اگر پرچم داشتند چه شكلي بود؟
شرح ماجرا اينجاست. ولي من دو نمونه مورد علاقه ام را مي گذارم اينجا:

Googlonia


The Yahoo Kingdom

Monday, July 03, 2006

چند هفته اي است در اين پارتيشن كناري من، يك دانشجوي ارشد كار مي كند. قيافه اش را كه ببينيد كانه رييس بسيج دانشجويي است. روي ميزش هم هر وقت كه برويد پر كرده از تي بگ. تا اينجايش البته همه چيز عادي است و ايرادي هم ندارد.
غير از اين، اگر به سه ديوار پارتيشن او هم نگاهي بياندازيد بر روي يك ديوار بنري نصب شده مي بينيد كه بر رويش با خط خوشي نوشته «السلام عليك يا صاحب الزمان». اين برادرمان دو ديوار ديگر را هم، به عكس هاي عتبات عاليات اختصاص داده.
امروز كه يك لحظه شبكه مان قطع شده بود از او پرسيدم كه آيا شبكه او هم قطع است؟ گفت نه. من هم كه تعجب كرده بودم رفتم بالاي سرش و گفتم يعني چه. مي شود گوگل را امتحان كني؟ و بنده خدا تايپ كرد google. آقا گوگل تايپ كردن همان و سرريز شدن نتايج جستجوهاي اخيرش از address bar براوزرش همان.
من فقط breast + woman اش را برايتان ذكر مي كنم كه در صدر نتايج بود. بنده خدا كم بود سكته بزند. شايد هم زد. چون تا الان كه برنگشته سر ميزش.

قطعا قسمت اعظمي از موفقيت نسبي احمدي ن‍ژاد در انتخاب مديراني بوده است كه كپي برابر اصل خودش هستند. اين قضيه را خصوصا كساني كه به نحوي در محيط هاي دولتي سر و كار دارند خوب درك ميكنند.
دست كم در دانشگاه ما كه داستان بدين منوال است.

يكي از مقالات من در يكي از كنفرانس هاي بين المللي در امريكا مورد پذيرش قرار گرفته. من كه البته اميد اين را نداشته و ندارم كه بتوانم براي ارائه به فيلادلفيا بروم، ولي فقط براي براي چاپ مقاله در كتابچه كنفرانس هم مبلغي به عنوان ثبت نام بايد پرداخته شود.
امروز كه با استاد راهنمايم مشورت كردم سه راه پيشنهاد داد:
اول اينكه دانشگاه كلا مبلغ را به عنوان شركت در مجامعه پرداخت كند. دوم اينكه از سهم پايان نامه خودم مبلغ پرداخت شود و سوم اينكه از مبلغ grant متعلق به استاد اين مبلغ پرداخت شود. تقريبا مطمئن بودم كه يكي از اين سه راه نتيجه مي دهد. با همين اميد بود كه رفتم خدمت معاونت محترم امور پژوهشي دانشگاه در ساختمان رياست.

من البته از آنجايي كه دست كم دو ترم تحصيلي با شخص آقاي رييس جمهور درس تخصصي داشته ام به ايشان و امثال ايشان عادت دارم ولي اين معاون ديگر نور علي نور بود.

حضرت آقا وقتي فهميد كه بنده مقاله ام در كنفرانسي در بلاد كفر مورد پذيرش واقع شده است با طمانيه خاصي پرسيد كه خب چرا نمي روي براي ارائه؟ و ادامه داد اگر شما و يا استاد راهنما براي ارائه بروند ما حمايت مي كنيم.
عرض كردم برادر، آنجا بلاد كفر است. در اينجا هم كه سفارت ندارند. كنفرانس هم كه يك ماه ديگر است. ويزا را چه كنيم؟
و دقيقا از همين لحظه تا 30 دقيقه بعد حضرت ايشان كه لباس پوشيدنش هم به رييس جكهورش مي مانست، در حال موعظه بود كه خب بفرماييد به دبير آن كنفرانس كه فشار بياورند به وزارت امور خارجه امريكا (و البته يك بار هم گفت با يك سناتور تماس بگيرند) تا ترتيب سفر شما را فراهم كنند.
من هم كه جواب دادم آخر يك استاد دانشگاه چگونه به وزارت امور خارجه فشار وارد كند؟
و ايشان هم گفت پس اگر نمي توانند، نامه بزن و مقاله ات را withdrawal كن (با همين لفظ). گفت آنها به استعدادهاي ما ايراني ها محتاجند ( منو مي گفتا!). آنها بايد براي دعوت ما تلاش كنند. چرا ما بايد براي ويزا تقاضا بدهيم. آنها هستند كه بايد براي ما تقاضاي ورود به كشورشان كنند و گفت و گفت و گفت ...

خلاصه نيم ساعت تمام در باب فضايل ما (البته دقيقا به من اشاره مي كرد!) و احتياج مجامع علمي دنيا به ما سخن گفت. بنده خدا فكر مي كرد پشت تريبون مجلس است. جوري سخنراني مي كرد كه جلوي در اتاق 10-15 نفري جمع شده بودند.
و البته بنده هم بعد از كمي بحث، با آرامش خاطر كامل اتاقش را ترك كردم. دست كم براي من كه اين گونه رفتار ديگر عادي شده است. بنده خدا به غول كه شبيه نبود. به رييس جمهورش شبيه بود...

Tuesday, June 27, 2006

شايد اين براي اولين باشد كه دلم مي خواست اينجا يك وبلاگ پرخواننده بود.

من براي دو قضيه نياز شديد به كارت اعتباري دارم. قبلا شنيده بودم كه بانك توسعه صادرات از طريق يك بانك اردني يك نوع كارت مستر ميدهد كه مي شود از آن در اينترنت خريد كرد. امروز كه به شعبه (گمانم مركزي)درخيابان ميرداماد سرزدم، متصدي بانك گفت كه «تحريممون كردن و ديگه نمي ديم، پول اونايي هم كه گرفته بودن رو پس داديم».

الانم آمدم سرچ كردم ديدم عجب خر تو خريه در اين مملكت (البته بايد عرض كنم، علاوه بر تمام موارد موجود ديگر).
مثلا شركتي پيدا كردم كه در صفحه اول وبسايتش نوشته بود: «عضو سايت هاي پشتيبان مالي گوگل»!!!! خداييش با خواندن اين مورد، مو به تنم سيخ شد. تازه پايينتر آمده و اضافه كرده كه همه جور كارتي مي تواند بدهد: ويزا، مستر و ....

خلاصه اگر مي توانيد به ياري سبز شما نيازمندم. راستي...، تا 4 جولاي هم بيشتر وقت ندارم.

Sunday, June 25, 2006


آقا ما بن شديم رفت پي كارش. گوگل، اين «گوگل عزيز»، ما را بن كرد.

اولش فكر مي كردم موقت است. ولي امروز از سه جهت به در بسته خوردم.
گوگل ظاهرا IP هاي ايران را بسته. من امروز براي اپديت google sketchup و google firefox toolbar و اينستال browsersync گوگل اين پيغام را گرفتم:

This product is not available in your country
Thanks for your interest, but the product that you're trying to download is not available in your country.

نمي دانم چه كار مي شود كرد؟ ولي دلهره من وقتي بيشتر مي شود كه اين ماجرا دقيقا بعد از ماجرايي كه يك هفته پيش شنيدم اتفاق مي افتد. هقته پيش استادم تعريف مي كرد كه تمام مقالات ايراني ها در دو كنفرانس بزرگ كارهاي عددي دنيا بلا استثنا رد شده است. البته بهانه اونجا country نبوده و بهانه همه شان علمي بوده، ولي خوب معلوم است كه اين بهانه اي بيشتر نبوده. چون مگر امكان دارد كه از بيش از 20-10 مقاله، يكي هم ارزش كار نداشته باشد. آن هم در حالي كه سال قبلش تقريبا به همين تعداد مقاله ايراني در كنفرانس شركت داشته. استادم علت اين كار را ترس آنها از عواقب پذيرش مقاله مي دانست. چون با پذيرش مقاله آنها مجبورند كه براي طرف ايراني دعوتنامه جهت اخذ ويزا بفرستند و خوب اين نگراني را دارند كه اين برايشان مساله ساز شود.

اين مساله ترس از دعوت ايراني ها را من البته دو ماه پيش هم از يكي از دانشجويان دكتراي خودمان شنيده بودم. او كه براي گرفتن فرصت شش ماهه مطالعاتي در خارج از كشور در حال مكاتبه با اساتيد مختلفي بود نامه اي از يك استاد هلندي را نشانم داد كه در جواب اين دوستمان خيلي صريح و صادقانه(!) نوشته بود كه خيلي دلم مي خواهد كه بيايي، ولي چون من مرتب به امريكا سفر مي كنم، مي ترسم با حضور تو در اينجا و همكاري با تو براي سفرم مشكل پيش بيايد!

و خوب البته بسيار بديهي است كه اين تنها يكي از ثمرات و ميوه هاي درخت غني سازي باشد آقاي رييس جمهور...

تكميل: من اون دو تا محصول اول گوگل رو الان تونستم از طريق يك third party بگيرم و الان ديگه تقريبا مطمئن شدم كه ما بن شده ايم. در ضمن ممنون مي شوم اگر كس ديگري هم كه به ماجراي مشابه برخورد كرده كامنت بگذارد و شرحش را بگويد. يك فكرهايي در سرم هست براي اعتراض به اين مساله.

Friday, June 23, 2006

امروز جمعه بود و طبيعتا من استراحت كردم.

به گمان من، ديوار حائل يا به قول اسرائيلي ها ديوار امنيتي خودش يك مثال از اين مساله است كه بشر هنوز اهل حماقت هاي بزرگه. اين ديوار كه من مطمئن نيستم تاثير خاصي در تامين جان شهروندان اسرايلي تا امروز داشته، بي گمان بيشتر از«امنيتي» بودنش نشان از علاقه دولت ها براي انتخاب شيوه حل مشكلاتشونه. كشيدن ديوار، فارغ از نتيجه بخش بودنشان. اگه دقت كنيد اين تفكر ديواري سرمنشا خيلي از تصميم گيري هايي است كه در همين مملكت خودمان هم هر روزه تصويب و اجرا ميشه.

… حالا بي خيال. ببينيد يه ذره خلاقيت چه جوري ميتونه اين حماقت رو تصوير كنه.

 







Monday, June 05, 2006

ممممم.... آقا ما هم از اين مشكلات در آينده خواهيم داشت ها! دقت كنيد ببينيد چه عرض مي كنم.
برادران مالزيايي مي خواهند به زودي سه نفر را به فضا بفرستند. براي اين كار هم طي يك مسابقه سراسري چهار نفر را انتخاب كردند كه از اين چهار نفر سه نفرشان مسلمانند.
آهااااان... و اما مساله اين است كه حالا اين برادران مسلمان صلات يوميه شان را كي و به چه حهتي بخوانند؟ براي همين هم آمده اند يك كنفرانس با شركت 150 فضانورد و دانشمند و عالم مذهبي و غيره و ذالك برگزار كردند تا تكليف اين قضيه مشخص بشه.
به خدا اينايي كه گفتما جديه ها. اصل ماجرا اينجاست.
ببينم، شما ياد فيلم مارمولك نيافتاديد؟

Friday, May 19, 2006


امروز بعد مدتها یه خط با سرعت ما فوق بالا گیرم اومده بود و نتیجتا خودمو کشتم با این youtube. محشره آقا. یه چیزایی توش پیدا کردم خدا. یه چند تاییشو اف گذاشتم برای این و اون.

ولی هیچ کدوم به اندازه این تاثیر گذار نبود. این ویدئو مکالمع حدودا 10 دقیقه ای Kevin Cosgrove با مرکز 911 ( یه چیزی تو مایه فوریت های خودمون) در نیویورکه. ماجرا برای یازده سپتامبره و کوین در طبقه 105 با همکارش گیر کرده و مستقیم و با تلفن داره با 911 صحبت میکنه. ظاهرا دود دور و برش رو پر کرده و تنفس براش سخت شده.

در طول 9 دقیقه این ویدئو کوین داره با اون مامور 911 و بعد تر با مامور اتش نشانی کلنجار میره... و دست اخر دقیقا اون لحظه ای که برج دوم شروع به فروریختن میکنه شما صدای فرو ریختنشو از تو گوشی می شنوید و ...

از دستش ندید اگر تا حالا ندیدیش.

تکلمه: یه فورمت قابل دانبود ( البته فقط از صداش) هم اینجا پیدا کردم. اگر خواستید دانلود کنید.

پاسخ Chris Barna نوجوان 16 ساله امریکایی به نامه پرزیدنت احمدی نژاد .

به کامنتها هم نگاهی بیفکنید.

Thursday, May 18, 2006

پرى دريايى و ماهى قرمز تنگ / یادداشتی از محمد رهبر

آنقدر بعضى كارها را سخت مى گيريم كه انجامش رويايى دست نيافتنى مى شود و آخر كار به جايى نمى رسيم و يكباره كار هم از دست مى شود، خوشبختانه عمر ما محدود است و تا ابد فرصت نيست. اصلاً اين طور هم نيست كه ماهى را هر وقت از آب بگيريد تازه است. واقعيت اين است كه زندگى زمان بندى خودش را دارد، اگر سر هفت سالگى به مدرسه نرويم و خواندن و نوشتن بماند براى ۲۰ سالگى حقيقتش براى هميشه عقب مانده ايم. درس خواندن، كار كردن، بازنشستگى و همه اينها زمان بندى دارد و اين ميان ازدواج هم زمانى دارد كه لابد در پيرى نيست. مى دانيد نبايد ديگر طورى شود كه عمر مفيد صرف فكر كردن به چگونگى ازدواج و آدم روبه رويمان شود و آن وقت از ميانسالى كه گذشت تازه به فكر عمل بيفتيم. زمان، جوانى و عمر اين فرصت را به ما نمى دهد. فكر كردن ما براى تصميم گرفتن و مشورت هايمان براى كار سهل و ممتنعى مثل ازدواج، گاه چنان پرپيچ و خم مى شود كه اصل قضيه از دست مى رود. اين را هم يادمان باشد كه احتمالاً چيز هايى كه به گوشمان خوانده اند تا حدود زيادى اشتباه است. قرار نيست كه با ازدواج همه چيزمان دگرگون شود، قرار نيست ما آدم هاى تازه اى بشويم كه با قبل از ازدواج ربطى نداشته باشيم، نه اينها نيست، آدم ها با هم خو مى گيرند، تغييرى ماهوى نمى كنند، قرار هم نيست كه با ازدواج همه چيز را به دست آوريم؛ علم، ثروت، موقعيت، خيلى از اينها به فرد بستگى دارد. نكند، انتظارات ما از آدم معمولى كه به عنوان همسر انتخاب مى كنيم اشتباه است. نكند كه ما ازدواج را كيميايى گرفته ايم كه مس وجودمان را زر كند و عاقبت هم مثل همه كيمياگران دست از پا درازتر همان مس را هم از دست مى دهيم. هميشه به ما گفته اند كه چشمت را باز كن ببين چه كسى را انتخاب مى كنى اما خودمان هم مى دانيم هر چه قدر چشمانمان را باز كنيم اين شناخت تضمينى حاصل نمى شود. اين سود تضمينى اين سعادت بى درنگ و تنها با يك كليك انتخاب همه چيز را خراب كرده است. كسى به ما نگفته است كه بعد از ازدواج چه بايد كرد، چه طور بايد ساخت، چگونه بايد مشكلات را حل كرد. شايد واقع گرايانه ترين راه براى انتخاب همسر، شناخت ضعف هاى طرف مقابل است و كنار آمدن با خود «آيا مى توانم با اين ضعف ها كنار بيايم و چگونه» اين را هم بايد در نظر بگيريم كه من و او آدم هايى متوسط، معمولى هستيم، آنچه هست اينكه آيا مى توانيم بنشينم و چايى بنوشيم و آزارى به هم نرسانيم، همين.


• سوار بر اسب سفيد
اينكه اسب سفيدى مى آيد سوارش همانى است كه يكباره دل از ما خواهد برد و بعد به شهر آرزو ها مى رويم و در قصر خوشبختى زندگى مى كنيم، آنقدر طرزفكر كودكانه و كارتونى است كه همه مى خنديم، اما باور كنيم در مورد انتخاب همسر بيشتر ما دقيقاً همين طور فكر مى كنيم. همسر انتزاعى ما كسى است كه در يك مدت زمان صفر تا صد عاشقش شويم و در كنارش تمام چيز هايى كه خوب است را هم داشته باشد، جمال، كمال، مال و منال و همين طور ادامه دهيد. همسر انتزاعى ما در واقع تمام آنچه من ندارم را پوشش خواهد داد. اگر من هنرمند نيستم ولى هنر را دوست دارم بى اينكه حال و حوصله فراگيرى اش را داشته باشم همسر انتزاعى كسى است كه فرهيخته و هنرمند است. در واقع كمبود هاى ما، آرزو هاى دست نيافتنى مان، چيزى است كه انتظارش را از اين سوار اسب سفيد مى بريم. براى همين و به دليل اينكه دور و برمان چنين لعبتى پيدا نمى شود، در هر چه دورتر ها مى گرديم. اما حقيقت اين است كه توان و تقدير انتخاب ما در جغرافيايى است كه هر روز طى اش مى كنيم؛ شهرمان، كوچه و خيابان، دانشگاه و محل كار. حالا اين آدميزاده انتزاعى اگر در همين جا هاى معمولى يافت نشد چه بايد كرد. اصلاً يك مسئله اى كه نبايد هم به ما بربخورد اين است كه چنين همسر جامع الشرايطى چرا بايد من و شما را بپسندد. ذهن ما هنوز دنبال پرى دريايى است گرچه به هزار دليل علمى و غيرعلمى ثابت شده كه پرى دريايى مال قصه ها است اما هنوز جست وجوى ما ادامه دارد. ما پاك از ماهى قرمز تنگ كه هر روز مى بينيمش و برايش دست تكان مى دهيم، غافل شده ايم.


• وسوسه
اين از بدى هاى زمانه است كه امكان انتخاب هاى گسترده را به ما مى دهد، در فروشگاه هاى بزرگ، ويترين هاى رنگين و پرزرق و برق، نياز ما را به خريدن يك پيراهن به باد فراموشى مى دهد، رنگ و رنگ و تنوع دوخت و مدل آنچنان است كه سرگيجه مزمن مى گيريم و همه آنچه مى بينيم را مى خواهيم. گرچه امكانات ما از هر لحاظ فقط يك انتخاب را ميسر مى كند، وقتى امكان آن را داريم كه صد ها فيلم را در آن واحد ببينيم، مطمئن باشيد كه يك فيلم را هم از سر تا ته و درست و درمان نخواهيم ديد؛ حقيقتش اين امكان نامحدود انتخاب كاذب است، همين بلا در انتخاب همسر به سرمان آمده است. در وهله اول دليل اصلى انتخاب همسر و ازدواج يادمان مى رود و بعد از آن توان انتخاب از ما گرفته مى شود و جرات نداريم كه دل از وسوسه برداريم. شايد آدم بهترى سر راهمان سبز شود، شايد نفر بعدى. اين يكى بهتر است. اينها حرف هايى است كه با خودمان مى زنيم. حقيقتش ديگر جرات با كسى بودن را نداريم. شايد بهتر باشد كه امكان كاذب انتخاب نامحدود را از خودمان سلب كنيم تا نيازمان را عميق تر كنيم و حداقل به همين يكى دو نفرى كه روبه رويمان هستند درست و دقيق نگاه كنيم. مطمئن باشيد، روحيه اى كه با انتخاب هاى متنوع خوگرفته، بعد از آنكه دست بر قضا كسى را كه بهترين گزينه اش بوده انتخاب كرده دوباره وسوسه خواهد شد. وسوسه تنوع طلبى از آن چيزهاى اعتيادآورى است كه تركش مثل مواد مخدر به اين راحتى ها نيست، پس چه بهتر كه از همان اول وسوسه نشويم.


• وقتى تنها شدى بيا
شايد بهترين وقت براى ازدواج، زمانى است كه به حسى رسيده باشيم كه ديگر نمى توان اين روزها و شب ها را اينگونه تنها به فردا و ماه و سال سپرد، زمانى كه تنهايى را با تمام وجود حس كنيم و اينكه بايد به كسى محبت كرد و كسى را كه در اين نزديكى است، دوست داشت، بگذاريد همين حالا تفكيك مهمى را بپذيريم، دوست داشتن پر است از ترديد، مى توان كسى را دوست داشت، از او دلخور شد، دعوا كرد، قهر كرد و حتى ترديد كرد كه اصلاً من او را دوست دارم. اما اين بهتر است از يقين بلورى عشق، اين يقين با تلنگرى خواهد شكست و شكستن همان و تمام شدن هم همان. اما دوست داشتن قابل ترميم و تعميم است، منطقى است، مى توان كم شدن و فزون شدنش را قبول كرد و نه آنقدر دلگير شد كه رهايش كرد و نه آنقدر مشعوف شد كه توقع بيجايى داشت. دوست داشتن مى تواند با خوشى و ناخوشى زندگى همراه و هماهنگ شود و در جاده ها و كوچه پس كوچه هاى آن راه برود، نه مثل عشق كه حتماً جاده اى فراخ مى خواهد و در دو سويش هم جنگل و دريا.
رسيدن به حس تنهايى شايد مقدمه اى براى ازدواجى موفق باشد، كشيدن درد تنهايى، كسى را بعداً اين درد را التيام مى دهد، مغتنم و محترم مى كند و خودخواهى را به حداقل مى رساند.


• زياد فكر نكنيد
ازدواج مثل پريدن از درياست، اگر قرار باشد كه همه جوانب را درنظر بگيريد، مطمئن باشيد كه تا صد سال ديگر نخواهيد پريد و اگر چشمانتان را ببنديد، همين الان از دريا گذشته ايد، مى دانيد اگر كارها را به عقل بسپاريد، عقل عزيز براى شما ادله نفى و اثبات را با هم عرضه مى كند، يعنى همانقدر كه دليل مى آورد كه اين كار را انجام بده، مى تواند دليل انجام نشدنش را هم بياورد. در واقع شما با عنصرى غيرعقلى كه تصميم است، كفه ترازوى اين ترديد متساوى را به نفع يك كفه ترازو سنگين تر مى كند، اين عنصر تصميم ساز همان طور كه گفتيم اگر دغدغه پايان دادن به تنهايى باشد بهتر است. اما هر چه هست لطف فرماييد سئوالات طول و دراز و فلسفى از طرف مقابلتان نپرسيد. يا اگر با اين چنين پرسش هاى سرگيجه آورى مواجه شديد، دروغ سفيد بگوييد. يكى از اين سئوالات عمومى را ملاحظه بفرماييد «واى يعنى من بايد تا آخر عمر با او زندگى كنم؟» حقيقتش اين است كه كار سختى است كه جوابى براى اين سئوال پيدا كرد. يعنى واقعاً كم نمى آورم. يعنى همسر من تا آخر عمر برايم دوست داشتنى مى ماند. جواب حقيقى اين است كه ممكن است اينطور نباشد، ممكن است كه هميشه دوستش نداشته باشى. اما دروغ سفيدى كه به واقعيت زندگى نزديك است اينكه اين آخر عمر كجاست. حالا كه وفادارى، بايد سعى كرد كه اين وفادارى و دوستى را حفظ كرد. آينده نگرى به چيزى است. ما را به راحتى از زمان حال جدا مى كند و همين حال و روز خوش فعلى مان را هم خراب مى كند. به ياد داشته باشيد كه همين لحظه هاست كه آينده را مى سازد، آينده موجودى نيست كه يك باره سر راه آدم سبز شود. اگر لحظه لحظه را آرام و مطمئن سپرى كنيد، آينده هم همين طور خواهد بود.

Monday, April 24, 2006

این جوریش کمی تا حدی کلیشه ایخ ولی خوب، هنوزم جالبه به نظرم:
Google.com 1998-2006

Thursday, April 20, 2006

عزیزم، من چه می کنم؟

راستش چون اصرار کردی برایت می گویم.
دیروز سفارت، شرایط بورس را اعلام کرد. خوب برایت گفته بودم که برای این بورس کلی حساب باز کرده بودم. حتی پارسال وقتی فهمیدم شرط معدل دارد 7 واحد اضافه گرفتم تا معدلم را برسانم به آن حد. خودت حسابش را بکن، در گیر و ویر تز 7 واحد درس هم داشته باشی. ولی حضرات اعلام کرده اند از امسال شرط سربازی را هم اضافه کرده اند. و خوب این یعنی پشم. بای بای تادست کم سه سال دیگر. این از این.

و اما امروز که پی اچ دی یونی خودمان هم پرید. یعنی دیروز فهمیدم که پولی که به حسابشان واریز کرده ام بابت چیز دیگری برداشته اند و با خونسردی گفتند برو دوباره پول واریز کن، کارت نمی دهیم. من هم رفتم ولی خب من چه کار باید می کردم وقتی بانک تعطیل شده بود. التماس؟ شرمنده اخلاق ورزشیت. اینجا ایران است و خوب این یعنی این یکی هم پر!

راستی ته ماجرا این است: دو هفته پیش فهمیدم تمام run هایم اشتباه بوده. چرا؟ چون دانشجوی دکترایی که باید از او اطلاعات (در واقع دو تا عدد) می گرفتم مرده اند و اطلاعات غلط داده اند و الان که بعد دو ساعت بحث به او اثبات شده که اشتباه از او بوده، طلبکار هم هست.

حالا فهمیدی عزیزم. برای همین است که من این گونه ام.

Monday, April 17, 2006

16910. don in Lafayette, CA
please, don't bomb or send any troops into Iran. We have no right to do this

باید عرض کنم که :)

من در عجبم آخر این باز کردن کامنت چقدر مساله ساز است مگر. گمانم بستن کامنت بیشتر از اینکه نشان دهنده بی اهمیت بودن کامنتهای دیگران باشد، نشان دهنده جایگاه مهم کامنتهای دیگران برای بلاگر مربوطه است! باز کنید آقا جان این کامنتها را! نکنید این کارها را!

Sunday, April 02, 2006

از روزی که این مطلب هشت سین را در «زنستان» خوانده ام تا امروز چند بار خواسته ام چیزی در موردش بنویسم. منتها مثل اغلب موارد که خواندن برایم از نوشتن راحت تر است، منتظر ماندم تا ببینم دیگران چه چیزی در موردش می نویسند.
ولی امروز با خواندن این مطلب «شرح»، دیدم می شود لب نظرم را در باب این هشت سین، در همین یک جمله «شرح» بیان کرد:

[شروط] پیشنهادی بیش‌تر به پاک کردن صورت مسئله به نفع زنان اشاره دارد تا حل اصولی ماجرا. یعنی یک‌جورهایی رفع یک تبعیض با ایجاد یک تبعیض جدید.

آری! یک قانون کاملا غلط به نفع مردان و به ضرر زنان وجود دارد . این را من هم قبول دارم. حال راه حلی که به نظر دوستانمان در «زنستان» رسیده این است که با عباراتی دقیق و البته خنثی کننده آن قوانین، تمام آن «حقوق نابرابر مردانه» را به یکباره به «حقوق نابرابر زنانه» تبدیل کنند. چرا که به قول خودشان اگر از عبارات و کلماتی جز این بهره می گرفتند تاثیری در دادگاه نمی توانسته داشته باشد. و این یعنی هدف از این پیشنهاد هشت گانه، این بوده که در دادگاه «تاثیری» به نفع «طرف زنانه» ماجرا داشته باشد و نه لزوما کمک به رفع تبعیض (در هر شکلش) در روابط بین طرفین!

پانوشت 1: راستی این پانوشت «شرح»، در این جا هم به گمانم کاربرد داشته باشد:
پیشاپیش از طرف کسانی که اصولا ظرفیت نقد ندارند و من را متهم به عقده‌ای بودن و تفکر مردسالار داشتن و بی‌سوادی و بدبختی و کج‌فهمی می‌کنند، از خودم عذرخواهی می‌کنم.


پانوشت 2: در یکی از کامنت ها این جمله هم جالب بود:
ما هممون قبول داريم که در حق زنان ... ظلم شده اما براي برطرف کردن ظلم، بايد جاي ظالم و مظلوم رو عوض کرد؟

Thursday, March 30, 2006

دلم نمی خواهد در این لحظات تاریخی و حساس که یکی از مهمترین تصمیمات جامعه بین الملل در مورد ایران و من شهروند ایرانی، در حال اتخاذ است سکوت کنم.
دلم می خواهد حداقل بیایم و در اینجا چند خطی بنویسم. نه برای آنکه خوانده شود. شاید برای آنکه در سالهایی بعد مجبور نشوم برای فرزندم یا کس دیگر توضیح دهم که در این روزها و لحظات چه بر من و امثال من که دغدغه این مملکت و آینده آن را داریم گذشته و چقدر دستمان کوتاه بوده از هر نوع اعتراض یا اعلام نظری.

من هم انرژی هسته ای را حق مسلم خودمان می دانم ولی به طور جدی نسبت به نحوه احقاق این حق اعتراض دارم. متاسفانه تاکتیک های دولت ایران در دو سال اخیر به شدت به فضای بی اعتمادی دامن زده. برای من به شدت عذاب آور و تلخ است وقتی می بینم در این کره خاکی ما به تنهایی یک گوشه ایستاده ایم و مابقی دنیا را به مبارزه می طلبیم. این نوع رفتار از طرف دولتمردان حکومت من، بیش از آنکه برای من غرور و فخر بیاورد، مرا به تفکر وا میدارد.
متاسفانه من وقتی این مصاحیه احیر جک استرا را می خوانم که در آن گفته:

مقامات معقول دولت ایران باید به این مساله فکر کنند که تاکتیک های دولت ایران، سبب بیگانه شدن بسیاری از دوستان دولت ایران، از جمله بریتانیا، شده است.

و آن را در کنار مصاحبه حسن روحانی در نشریه مرکز مطالعات استراتژیک قرار می دهم که در آن به روشنی توضیبح داده بود که ایران چگونه در سال گذشته و در هنگامه مذاکرات، هنگامی که طرف اروپایی به ایران اعتماد کرده بود با مطرح کردن یکباره بحث سانترقوژهای P2 همه راه ها را به یکباره بر خود بست، طرف انگلیسی را صادقتر از طرف وطنی و «خودی»اش می یابم.
این نکته و ده ها نکته دیگر که این روزها در هیاهوی شعارهای گوناگون و پوسترهای رنگارنگ گم شده روزی دوباره سر بر خواهد آورد و پاسخ خود را جستجو خواهد کرد.
... من انرژی هسته ای را حق مسلم خودمان می دانم ولی مخالف استراتژی دولتمردانم در زمینه احقاق حقم هستم و به شدت امیدوارم که معجزه ای شود و کسی در این میان، با صداقت و حکمت به دنبال احقاق حق ملت خود باشد نه با نیرنگ و پنهان کاری.

Saturday, February 18, 2006

شاید باور نکنید ولی در این یکی دو ماه اخیر، شب ها تا چشم بر روی هم می گذارم که بخوابم، پشت سر هم حرف و مطلب است که دلم می خواهد آنها را اینجا بنویسم. حتی بعضی اوقات می شود که برایشان تیتر می زنم و پانوشت می نویسم . حتی شده است که به کامنتهایی که دلم می خوهد برایشان نوشته شود فکر می کنم.
این ها را گفتم که شاید اقلا داستان پراکنده نویسی در اینجا را گفته باشم. وقتی خودم به این نوشته های اخیر نگاه می کنم، یک آن دلم می خواهد برگردم و پای آخرین مطلبم برای خودم کامنت بگذارم که :
«رفیق! حرف دلتو بزن. اینا چیه که می نویسی. چرا خودتو قایم میکنی پشت این حرفا. حرف دلتو بزن....»
ولی چه عرض کنم... باز دوباره صبح می شود و همه این حرف ها و تیتر ها و پانوشت ها گم می شود در ازدحام این شهر شلوغ. مثل خود من که هر روز صبح گم می شوم تا باز دوباره شب شود و باز صبح بعد و ....
ولی این را مطمئنم که این بار، این حلقه تکرار پایان دارد و من این روزها سخت به دنبال آن لحظه هستم.

پس نباید سخت بگیرم. همه چیز حل می شود. «زندگی» هم شیرین می شود...

Sunday, February 12, 2006

یک پست خصوصی

ای لعنت به این گلدکوییست و هر چی بازاریابی شبکه ایه که برای من جز از دست دادن دوستام فایده دیگه ای نداشته.

به خدا باور کنید خیلی احساس بدیه که هر چند وقت یه بار یکی از دوستام بهم زنگ بزنه و به هزار دوز و کلک بخواد منو ببره برای به اصطلاح پرزنت کردن و دقیقا من تا فیها خالدونم زمانی میسوزه که تو پرزنتشن ها هی می شنوم یکی از از ارزش های گلدکوییست پیدا کردن دوستان جدیده! ولی خدا می دونه که چند تا از دوستان من بودن که به خاطر همین گلدکوییست، از دستشون دادم.
تقریبا که چه عرض کنم، میشه گقت تحقیقا تمام دوستانم که بهم زنگ زدند و از من خواستن که برم گلدکوییست، بعد از جواب رد من، دیگه با من تماسی نگرفتن که نگرقتن. انگار که من حالا چه خیانتی کردم بهشون.

آآآخه بابا جان بذاریید به حساب حماقت من، بذارید به حساب نفهمی من. من نمی خوام پولدار شم. من تا حالا این همه تو زندگیم حماقت کردم و هی بازم دارم می کنم، خب اینم روش. ولی به خدا دیگه نمی خوام به خاطر این موضوع مسخره، هی دوستامو از دست بدم.

آی ی ی ی مردک.... با توام ها... تو که می دونم اینجا رو می خونی. من تو یکی رو دیگه نمی خوام از دست بدم. تمام تلاشمو هم می کنم . ولی خواهشا خودت یه کاری نکن که خرابش کنی. من دوست دارم و دلم هم نمی خواد که دوستیمون به هم بخوره. پس تو رو خدا بی خیال...

Friday, February 10, 2006

1.
گفتی غزل بگو، چه بگویم مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

بازم بگم؟

2.این موزیک شاید برای بچه هایی که برنامه شب چله چلچراغ آمده بودند خاطره انگیز باشد. ولی قطعا دانلود کردنش برای آنهایی که آن برنامه را نیامده بودند هم، خاطره انگیز می شود. پس بدانلودید و لذتش را ببرید. دو مگ ناقابل است.

Friday, January 20, 2006

نكته اول پست امروز، مربوط به عكس پايينه: مستر پلان گوگل! براي ديدن متن هاي نوشته شده روي تخته بايد روي عكس كليك كنيد تا با اندازه بزرگتر ديده بشه. چون عكس در ابعاد اصلي با دوربين ديجيتال گرفته شده طبيعتا يه ذره سنگينه (در حد يك مگ) ولي در اين ابعاد كاملا مي تونيد نوشته هاي روي تخته رو بخونيد.
در ميان تمام چيزهاي روي تخته، اون عبارت Google OS براي من كه هيجان انگيز بود.





2. نكته دوم اين لينكه. گزيده اي از بهتذين هاي google video. البته طبيعتا فقط براي دوستاني كه به اينترنت سرعت بالا دسترسي دارند قابل استفاده است. بعضي از اون ها واقعا جالبه. مثلا اون مسابقه كه مارمولك ( مارمولك كه چه عرض كنم، بچه تمساح!) رو روي يه ديسك ول مي كنن و جيغ دخترا كه ناغافل از همه جا، سرشون رو گذاشتن وسط ديسك! جدا غير قابل باوره. نفهميدين چيه داستان؟ خب بريد ببينيد ;;)

Friday, January 13, 2006




ببين باز مي بارد آرام برف
فريبا و رقصنده و رام برف

عروسانه مي آيد از آسمان
در اين حجله آرام و پدرام برف

زمين را سراسر سپيدي گرفت
به هر شاخه، هر شاخه، هر جام، برف

نشسته بر انبوه اندوه دشت
به بي برگي باغ ايام برف

خزان هم به دامان مرگي خزيد
كنون فصل سرد سرانجام برف

فروبسته يك شهر چشمان خويش
و مي بارد آرام ، آرام ، برف

(عکس بالا از بارش امروز برف در تهران)[+]

Sunday, January 01, 2006

-لاک در رساله ً L’ Epistola ، قیاس منطقی را بعنوان زیر بنای استدلالات خود بکار میگیرد. این استدلالات از طریق قیاس منطقی ، که لاک در مثالات ا ئیکه در بارهً سلامتی ، یا ثروتمند شدن ، بکار گرفته است، فرق میکند. لاک میگوید : من میتوانم ،سلامتی ام را از طریق مختلف باز یابم ، ولو اینکه به آن طریق ا عتماد نداشته باشم همچنین ، میتوانم ، از راهی که بسا ممکن است ، که قبلأ باور نداشته باشم ...



متن بالا قستمی از یکی از میل هایی است که برای سایت «باخاتمی» ارسال شده. نویسنده در میل خود ذکر کرده که میل فوق حاوی «بخش نهم از فصل سوم» یک مطال دنباله دار است و الحق که راست هم می گوید. چون تقریبا هر روز دارد یک بخش جدید را برایمان ارسال می کند.

حال نمی دانم که جدا انتظار دارد این متن را بدهیم پرزیدنت سابق مطالعه کند مثلا؟!